خرید بک لینک
من از ٢١ سالگى يك بازنده ام .....

.

.

تمام روزهاى زندگيم ، عمرم .... همه را باختم .....

برچسب: صد ترانه,صد ترانه ماندگار,صد ترانه شاد, نویسنده: آرین احمدی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 15:54

روزهايم مى گذرند ... همه مثل هم ... با سرعت يكنواختى ! با دردهاى هر روزى !! درست مثل هر روز ... نزديك به يازده ماه ست زندگيم عوض شده ... حالا از نبودش ناراضى نيستم ...اتفاقا دلم مى خواهد نباشد !! شايد باورش كمى سخت باشد ولى براى اولين بار بود كه وقتى گفت مادرش نمى آيند ناخواداگاه گفتم اِ چراااا..؟؟ حالا مى خواهم نباشد .... در تنهايى .... در سكوت شب .... آرام بگيرم ..... روزهايم ، شبهايم همه مثل هم مى آيند و ميروند .... و اين عمر من است كه مى رود و من باز هم عقب مانده ام ... از زندگى عقبم .... از دويدن خسته ام .... از اينكه هر چقدر ميدوى باز هم عقبى .... باز هم غر .... باز هم شكايت .... شيرينى اين روزهايم صداى دلنشينى ست كه مدام در گوشم تداعى ميشود .... مرا زنده نگه داشته اميدم همين است ..... والسلام

برچسب: نویسنده: آرین احمدی تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 4:25

اين چند روزه واقعا احساس ناتوانى مى كنم ... احساس بريدن ! دلم مى خواد بذارم و برم .... يك هفته ست كه اين دو تا جوجه مريضن سه روزه همسر مريضه و امروزم من !! تنهاى تنها .... آرزومه يكى يك ليوان چاى دستم بدهد ... كى اين مريضى دست از سرمون بر ميداره ، نمى دونم .... فرشته بيش از حد بهم وابسته ست مخصوصا وقتى كسى خونه نباشه بدجور بهم مى چسبه ... در هر حالى بايد بغلم باشه ... غذا درست كردن ، جارو زدن ، مرتب كردن .... حالا سرما هم كه خوردم غوز بالا غوز ... ناى نگه داشتن خودم رو ندارم چه برسه به بغل كردن اين جوجه !! از صبح كه چشمام رو باز مى كنم پشت هم كار دارم تا شب كه اين دو تا جوجه مى خوابن و من نفسى مى كشم ... كاش يك قانونى بود كه مامانا مريض نمى شدن .....

برچسب: صد ترانه,صد ترانه ماندگار,صد ترانه شاد,صد ترانه برتر من وتو,ترانه به صد حیله و نیرنگ,ترانه با صد حیله و نیرنگ, نویسنده: آرین احمدی تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 4:25

قند عسلم هفت ساله شد ..... يه حس بزرگى مى كنم ... حس مى كنم الان كه دخترم هفت سالشه من ديگه خيلى بزرگم ...!!! يه كم مى ترسم ... از بزرگ شدنش ... چون مسئوليش سخته وقتى بچه كوچيكه به ظاهر كاراش زياده ولى در اصل كارى نيست .... همه چاره دارن خدا رو شكر ..... ولى وقتى بچه بزرگ ميشه ... تازه آدم مى فهمه گرفتارى چيه .... دخترم فقط امانتى هست پيش من .... و من بايد سعى كنم توى راه باشه نه بى راه .... البته فقط خدا مى تونه دست منو بگيره ، منم دست دخترم رو .... تا يه جايى ببرمش ... شايد بعد بايد رها بشه و خودش بره .... هفت ساله اول زندگيش تموم شد ... هفت سالى كه برايم شيرين بود ... دوران كودكى جالبه ...

برچسب: نویسنده: آرین احمدی تاريخ: سه شنبه 4 آبان 1395 ساعت: 12:48

صفحه بندی